همه چیز بود، جز پای رفتنم ..

چقدر همه چیز ترسناک! چقدر امسال پاییز به جای نارنجی و زرد خاکستری و چقدر برای ایرانم نگرانم! بد کردید! زدید و خوردید و بردید بدون اینکه فکر کنید یک روز این چاقوهایی که میزنید یه عصبی رو قطع میکنه و اندام‌ها از شدت درد و خونریزی جنون میگیرن و بر علیه مغز کودتا میکنن! این روزهارو میشد دید و چقدر بهتون گفتیم ما صبر کردیم به اندازه چهل و یک سال ولی هر روز ضعیف و ضعیف‌تر شدیم! مرگ یکبار شیون هم یکبار! چقدر گفتیم آدم گشنه دین نداره و چقر گوش ندادین و سرمون رو با آرمان‌هایی که خودتون هم بهش وفادار نبودین گرم کردین!
چقدر بهم گفتن چرا نمیری از ایران! چقدر گفتن مهاجرت کن برو زندگیتو بساز و عمرتو اینجا هدر نده ولی ایران خانوم قربونت برم کجا بریم!؟ کی از مهاجرت خوشحال بوده؟ کی از ندیدن مادرش، پدرش و خونه‌ایی که توش بزرگ شده خوشحاله؟ کی از جمع کردن چمدون‌های بزرگ و دیدار آخر خیابون‌های شهر و کشورش خوشحال بوده؟ کی با گریه نصفه شب نرسیده فرودگاه امام و با قلب مچاله وطنشو ترک نکرده؟ من نمیتونم! من دلم میخواد بمونم و میدونم این اشتباهه! میدونم اینجا دیگه وطن خوشحال من نیست و میدونم دارم خودم رو میسوزونم ولی چاره چیه.. من نه آدم رفتن بودم نه دلم میخواد برم و از پشت صفحه شیشه‌ایی و بی روح موبایلم زل بزنم به چهره مادر و پدرم و خودم رو محکم نگه دارم تا فشار دلتنگی اشک‌هامو سرازیر نکنه! چرا؟ چی شد که رسیدیم به اینجا..
پاییز شد ولی دل و دماغ هیچ کاری نیست.. نشستم پشت میزم و دارم از سهمیه اینترنتی که قراره تا ساعت 4 بیشتر نباشه بهترین استفاده رو میکنم و دلگیر میشم از این اوضاع! کاش یه روزی بیاد که همه کنار هم بخندیم و بخندیم و بخندیم ..

نیروی کار؟ گشتم نبود نگرد نیست!

با امروز حدود 45 روز میشه که تقریبا هر سه روز یکبار آگهی استخدام نیروی بازاریابی و فروش تو وبسایت‌های مختلف میذاریم و با صرف هزینه برای هر آگهی به بن بست می‌خوریم! یادمه سال 97 که کارمون رو شروع کردیم یه آگهی استخدام که میدادیم پشیمون میشدیم از حجم تماس‌‌ها و بررسی رزومه‌ها! اینقدر تعداد درخواست‌ها بالا بود که چند روز طول می‌کشید تا یه نیروی کار مناسب اون شغل پیدا کنیم و استارت همکاری رو بزنیم اما امروز دریغ از یه تماس! تماسی که حتی شرایط کاری پرسیده بشه و تمایلی نشون داده بشه!
داشتم حساب و کتاب میکردم نزیدک به یک میلیون هزینه آگهی دادم و هر کسی هم که برای استخدام اومده بدون دانش و تجربه فقط حقوق بالا و امکانات خواسته! تمام دغدغه مرخصی و کار فوق العاده سبک بوده! حتی مورد داشتیم از سود سالیانه شرکت هم سهم میخواستن و برخوردشون جوری بوده که انگار دارن به من لطف میکنن و میان سرکار!
تمام امید و انگیزه مردم گرفته شده و قطعا من این درک رو دارم که شاید با حقوق‌های متوسط زندگی هیچکس نچرخه ولی این رو هم در نظر میگیریم که من اول باید خودم رو اثبات کنم و سودآوری بالایی داشته باشم تا مدیران رو مجاب کنم پرداختی‌های بالا انجام بدن ؟ بعید میدونم! همه دنبال مزد بی زحمت و رشد و پیشرفت یک روزه هستیم! هر نیروی کار درست و به دربخوری هم که بود یا از ایران رفته یا در شرف رفتن از ایران هست! به نظر من هر کسی تو این شرایط صاحب یک کسب و کار هست با یه قهرمان برابری می‌کنه!

با خدا معامله کردم!

اگر پست " رو در رو شدن با سارق موبایلم! " و پست " روز دادگاه و جنگ با وجدانم! " رو خونده باشید در جریانید که تا یک قدمی پول موبایل سرقت شده‌ام رفتم ولی نتونستم شهادت دروغ بدم و از خیر پولم گذشتم. هفته پیش داشتم با یکی از دوستانم در رابطه با همین موضوع صحبت میکردم و شرح ماوقع میدادم که چی شد و داستان گوشیم به کجا رسید که یه جمله ایی رو انتهای صحبتم بهش گفتم: انشالله خدا یه جا برام جبرانش کنه تا کیف کنم و بگم اگر ضرر کردم اینطوری جبران شد!
دقیقا یک هفته از این صحبتم نگذشته بود که تو یه مسیری قرار گرفتم که فکر میکردم تو کسب و کارم حداقل تا پنج ساله آینده رنگ اون جایگاه رو نخواهم دید ولی همه چیز به قشنگ‌ترین حالت ممکن اتفاق افتاد! دوست ندارم الان خیلی راجع بهش صحبت کنم چون مجالش نیست و در آینده مفصل بهش میپردازم ولی برام خیلی جذابیت داشت. این میتونه یه تغییر خیلی بزرگ رو توی زندگی من به وجود بیاره و بیشتر به کلام خدا ایمان بیارم که میگه با من معامله کنید، ضرر نخواهید کرد..

امان از احساسات غیرقابل کنترل!

من هیچ وقت با بچه ها سر و کله نزده بودم. مخصوصا بچه های زیر سه ماه که حتی دست هم بهشون نمیزنم با اینکه عاشقشونم . اینقدر ظریف و کوچولوعن که احساس میکنم بغلشون کنم دست و پاشون کنده میشه و میافته ! وقتی میارنشون تو اتاق عمل همش نگاهم به دست و پاهای سفید و کوچیکشونه. بچه ها درصد چربی بدنشون زیاده برای همین اندام هاشون مثل نون باگت لایه لایه روی هم افتاده و کلی نرم و باحاله. امروز یکیشون برای ختنه اومده بد اینقدر چشم های قشنگی داشت که همه بچه ها باهاش عکس میگرفتن. یه رنگ سربی براق که هیچکدوم تا حالا ندیده بودیم ..
همه این ها قشنگی های اتاق عمل بود . همکارا میگفتن این یه روی قضیه اس و خدا نکنه اتفاق بدی بیافته! همه میریزن بهم و کلا اوضاع فرق میکنه. معنی این جمله نفهمیدم تا دیروز صبح ! طرفای ساعت یازده یه کوچولوی 36 روزه اومده بود برای عمل هرنی ( هرنی چیه ؟ ) طبق معمول اتاق رو آماده کرده بودن تا استاد بیاد و عمل رو شروع کنه. یکی از بیهوشی ها رفت دم در تا بچه رو از مادرش تحویل بگیره. وقتی رسید بالا سرش و چکاپ کرد دید بچه به زحمت نفس میکشه! سریع از بغل مادر گرفت و آوردش تو ریکاوری که همون لحظه ارست کرد ( ایست قلبی ) سریع کد زد و همه دکترها رفتن بالا سر بچه. منم که تازه عملمون تموم شده بود در اتاق رو باز کردم و از دویدن بچه ها فهمیدم چی شده. آروم آروم رفتم تو ریکاوری و دیدم ده یازده نفر بالا سر بچه ان و دارن احیاش میکنن. جثه اش خیلی کوچیک بود و از همه جای بدنش آنژیوکت گرفته بودن تا بتونن بهش دارو بزنن. جرات نکردم نزدیک برم و از همون دور، از لا به لای همه دست های کوچیکشو دیدم که مشت کرده بود، انگار داشت میجنگید برای زنده موندن.. به هم ریختم و دیگه نتونستم اونجا بمونم. رفتم تو اتاق رست و روی تخت دراز کشیدم. ده دقیقه ایی گذشت و دوباره برگتم تو ریکاوری دیدم بهش پالس وصل کردن و ضربانش برگشته. دوباره دستهاشو دیدم که هنوز مشت بود. خیلی خوشحال شدم از اینکه برگشته و کلی خداروشکر کردم. با خودم گفتم وقتی بزرگ بشه مامان باباش حتما براش تعریف میکنن که وقتی 36 روزش بوده یه بار رفته و برگشته. تو همین خوشحالی بودم که دوباره نبضش رفت. دوباره همه دویدن سمتش و دکتر بیهوشی داد زد هپارینننن بیارین. دوباره هرج و مرج شد و من چند قدم رفتم عقب. مشت هاش گره شد تو هم و دل من پر از آشوب شد. اینبار 45 دقیقه پشت سر هم ماساژ قلبی گرفت. دستگاه مانیتورینگ یه خط صاف بود و تغییری نمیکرد. عرق از سر و صورت دکتر می ریخت پایین. خدا خیرش بده هیچ جوره کم نذاشت برای این یچه و همش میگفت برگرد جون مادرت برگرد توروخدا برگرد. این جمله هارو که میگفت بغض گلومو میگرفت. عین 45 دقیقه بالا سرش بودم و نگاهم به مشتش بود که هنوز گره خورده میرفت برای مرگ . بدنش کبود شد و تلاش ها هیچ فایده ایی نداشت. دکتر گفت تموم شد دستگاه رو جدا کنید. کلاهشو درآورد و رفت تو اتاق رست. دخترهای بیهوشی اشک تو چشماشون بود و میگفتن دکتر نبض داره ها نمیشه یکم دیگه ماساژو ادامه بدیم؟ گفتم اینا وی تکه و لرزش های قلبه پالس نیست.. سریع از ریکاوری خارج شدم و رفتم تو اتاق رست. شاید اگر یه آدم بزرگ با سن بالا جلوم اینطوری میشد ناراحت میشدم ولی خیلی خونسرد میرفتم و حتی کمک هم میکردم اما این بچه عجیب حالمو به هم ریخت..
ده دقیقه ایی دراز کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم. صدای گریه های مادرشو شنیدم که چطوری داد و بیداد میکرد. آوردنش نشوندنش و صندلی و براش توضیح میدادن که نارسایی قلبی داشته و این مشکل مادرزادی بالاخره از بین میبردتش. ولی مادرش فقط اشک میریخت و اسم بچه شو صدا میکرد. آروم از جلوش رد شدم و رفتم توی اتاق عمل. حال عجیبی بود، همه بچه ها تا ظهر ساکت و آروم بودن.. 36 روز بود و جنگید و رفت. ظهر وقتی داشتم میومدم خونه دیدم پیچیدنش لای پارچه و دارن تحویل سردخونه میدن یه چسب بزرگ هم خورده بود روش که اسم و مشخصاتشو زده بودن. کلمه متوفی رو که دیدم با خودم گفتم شایدم چیزی رو از دست ندادی..

یک جلسه جذاب کاری!

همیشه جلسه‌های کاری برام جذاب بوده! رفتن سراغ کسب و کارهای مختلف، آشنا شدن با آدم‌های بزرگ تو حوزه‌های کاری مختلف و از همه اون‌ها مهمتر یاد گرفتن ازشون. شنیدن داستان‌ از روزهایی که گذرونن تا به اینجا رسیدن و بعد از اون فکر کردن به جلسه‌ایی که داشتم. برام شاید تو این روزها شکل گرفتن همکاری اولویت دوم باشه ولی همین قوی کردن ارتباطات جذابترین قسمت ماجراست!

یه پیشنهاد دارم! از ارتباط گرفتن و بزرگ کردن دایره ارتباطیتون با آدم‌ها نترسید و از هر ارتباطی یه نکته مثبت برداشت کنید. قرار گرفتن تو بعضی جلسه‌ها و فضاهای کسب و کاری میتونه شمارو با موقعیت‌های جذابی رو به رو کنه که آینده و وضعیت شمارو کامل تغییر بده. مثل جلسه ایی که امروز داشتم و با یه دوستی آشنا شدم که تو مقام استادی برام خیلی ارزشمند بود. ازم دعوت کرد برم آژانسشون و هر وقت خواستم ازشون مشاوره بگیرم. چی قشنگتر از این میخوام؟

روز دادگاه و جنگ با وجدانم!

دیروز از صبح که بیدار شدم حال روحی خوبی نداشتم و توی دلم آشوب عجیبی بود! نمیدونستم دارم کار درستی میکنم یا نه! نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و حتی یادم نبود صبحونه خوردم یا نه. ساعت 9 صبح رسیدم دادسرای شهید فهمیده که مخصوص مجرم‌هایی بود که زیر 18 سال سن دارن. وقتی منتظر بودم تا نوبت رسیدگی به پرونده من بشه دوباره با جفتشون رو به رو شدم. همون قیافه با لباس آبی که روش لوگوی کانون اصلاح و تربیت خورده بود. چند ثانیه چشم تو چشم شدیم و همون طلبکاری تو چشم‌هاشون بود. مادر یکیشون وقتی فهمید گوشی من رو زدن شروع کرد به گریه و التماس که پسرم رو ببخش اشتباه کرده غلط کرده. فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم. گوش‌هام صداهای اطراف رو نمیشنید و فقط منتظر بودم برم توی اتاق...

قاضی بعد از یک ساعت و نیم انتظار من رو صدا کرد. رفتم داخل و شروع کردم به توصیف اتفاقاتی که افتاده! روز و ساعت دقیق خفت گیری و سرقت رو توضیح دادم و شروع کرد به سوال پرسیدن! چهره‌شون رو هم دیدی؟ مطمئنی سارقای موبایلت همین‌ها بودن! دلشوره‌هام بیشتر شد و دوباره هیچ صدایی رو نمیشنیدم! با اشاره دست قاضی گفتم با من بودین؟ گفت غیر از من و شما کس دیگه ایی اینجاست؟ نگاهش کردم و گفتم نه! نه من چهر کسی رو ندیدم! من روی حرف کلانتری که به من زنگ زدن و گفتن دزد گوشی شمارو گرفتیم الان اینجام! قاضی یه لبخند زد و گفت این روال کلانتریه که برای کم کردن آمار سرقتش هر دزدی که میگیره چندتا سرقت رو میندازن گردنش!

دوباره گوشام صوت کشید و وجدان دردم بیشتر شد! با هر نیرویی که توی بدنم بود به این نتیجه رسیدم که نه من دارم اشتباه می‌کنم! رو به قاضی کردم و گفتم نه! من نه دیدمشون نه فیلم دوربین چیزی رو نشون داد و نه نشونه‌ایی دارم! اگر مجری قانون یعنی کلانتری هم داره دروغ میگه من نمیتونم سرقت گوشیمو بندازم گردن این دو نفر و خسارتم رو از این‌ها بگیرم! من آدم خودن این پول‌ها نیستم! از دیشب دارم با خودم کلنجار میرم و با هر کسی صحبت میکنم منو متهم میکنن به بی عقلی و میگن دزد دزده! فرقی نداره کی باشه! دلت نسوزه! برو و پولتو از یکیشون بگیر ولی من نمیتونم! من اگر اینجا هم اومدم برای این بود که شاید یک درصد کلانتری درست میگه ولی اجازه بدین من برم! من شکایتی ندارم! از اتاق اومدم بیرون و بهشون گفتم میدونم شاکی‌هاتون میان سراغتون و میرید زندان ولی  بگردید راه درست زندگی رو پیدا کنید! بهم پوزخند زدن و گفتن کسی زندان نمیره و بار اولمون نیست! ما بلدیم چطوری گردن نگیریم و آزاد شیم! حرص و نفرت دوباره درونم بیدار شد! خواستم برگردم توی اتاق و به صحبت‌های اطرافیانم عمل کنم ولی وجدانم و امان از وجدانم! درسته 40 میلیون ضرر کردم ولی موقع برگشتم به خونه خوشحال بودم ..

رو در رو شدن با سارق موبایلم!

اگر در جریان نیستید روز 26 تیرماه وسط ترافیک اتوبان همت، ساعت 21:40 دقیقه با درگیری و زد و خورد گوشی من به سرقت رفت و امروز بعد از پیگیری های یک ماهه با تماس کلانتری مراجعه کردم و با دوتا بچه 16 ساله افغانی و ایرانی مواجه شدم! انتظارم از اون خشونتی که دیده بودم خیلی بیشتر از این حرفا بود! لاغر، استخونی و قد کوتاه با قیافه های معمولی که تکیه داده بودن به دیوار و حسابی کتک خورده بودن! روشون رو برگردوندن و با من چشم تو چشم شدن اون لحظه دوست داشتم تمام ناراحتی ها و ضرر مالی که خوردم رو مشت کنم تو صورتشون ولی نتونستم. مشغول نوشتن شکایت نامه برای ارسال به دادگاه شدم و مامور کلانتری هم مشغول چک کردن گوشی دوتا سارق. آروم آروم داشتن شاکی ها میومدن واسه تشکیل پرونده و سارقین هم مشغول گریه که ببخشید. نمیدونستم چی بگم! فقط بهشون خیره شده بودم! چند سالشون بود مگه؟ هیچ صدایی رو از اطرافم نمیشنیدم تا سروان پرونده صدام کرد. گفت سرقت گوشی تو کار همین ها بوده و همزمان به ورود هر شاکی یه کتک درست و حسابی این دوتارو میزد. از جاشون بلندشون میکرد و میزد تو سر و صورتشون و میگفت بلایی به سرتون بیارم که اسم ننه باباتونو یادتون بره. ساعت 2 که من کارهامو بکنم تا شب در خدمت شما هستم. گریه میکردن و سر و صورت کبودشون رو میمالیدن تا دردش آروم بشه..
لحظه عجیبی بود برام! نه توان اینو داشتم که نفرت و ناراحتیمو سرشون خالی کنم و نه میتونستم از آسیبی که بهم زدن چشم پوشی کنم! نمیدونستم واقعا به این روز فکر نکرده بودن یا بهشون یاد داده بودن وقتی گیر افتادین چیکار کنین! همه این دوگانگی ها برام حس عجیبی داشت و یه سوال مهم تو ذهنم بود! من که چهرشون رو درست ندیدم و خودشون هم اصرار دارن که ما گوشی این آقارو نزدیم، پس چرا دارم فرم شکایت رو پر میکنم! نکنه فقط خواستن منو راضی کنن و فقط خواستن بگن ما دزدهارو میگیریم و از نظرشون دزد با دزد فرقی نداره و میشه همه چیز رو ریخت سرشون! همین ها از صبحی که از کلانتری برگشتم داره مغز منو میخوره! نکنه من دارم شکایت از کسی میکنم که با وجود دزد بودن دزد گوشی من نیست! کاش بدونم باید چیکار کنم!

و شاید کمی آنطرف‌تر باشم!

توی نور ضعیفی که از کنار در میاد تو تند و تند کلمه های کتاب رو پشت سر میذارم و میرم جلو. این سری از مجموعه استان های همشهری با بقیه سری هاش برام فرق داشت و به شدت با ادبیات ژاپن ارتباط برقرار کردم. نگاهم میره سمت ساعتم که فقط قسمت های شبتاب روی عقربه اش معلومه و حدس میزنم ساعت از یک هم گذشته. چقدر خسته شدم امروز و چقدر طولانی به نظر میومد. گوش هامو تیز میکنم سمت استیشن تا ببینم همه چیز آروم و آماده اس برای خواب یا نه. صدای ضعیفی میگه جراح زنان آنکال کیه زنگ بزنید یه سزارین اورژانس اومده. بیشتر خیالم راحت میشه و میدونم که با من کاری ندارن و سرمو میرسونم به بالشت...
خیلی خسته ام، تمام گردن و کمرم از شدت کار این چند روز گرفته و احساس بدی نسبت به خودم دارم. مچ دستم هم که مثل یه بچه ناخواسته وبال گردنم شده و باید 9 ماه تمام اونو به دوش بکشم. توی تاریکی نگاهم میره به اون سمت اتاق استراحت و به پریز برقی که آویزون شده و سیم هاش از هم جدا شده. بی اونکه یادم بیاد به چی فکر میکردم پهلو به پهلو میشم و باز دوباره طاق باز میخوابم. دوباره چشم هام خیره میشه اما اینبار به سقف بالای سرم و یه باد ضعیفی از پنکه سقفی به صورتم میخوره که چندان برای سینوس های حساسم خوشایند نیست. خروپف رئیس اتاق عمل سمت راستم و نور گوشیه سمت چپیم حس خفگی رو بهم منتقل میکنه. این فضا بوی تند اسفناج و کلم بروکلی میده. یک باره دیگه به ساعتم نگاه میکنم و به خودم تلقین میکنم که فقط چند ساعته دیگه تا رهایی از وضعیت مونده. با اینکه از کشیک شب متنفرم اما بوی سیگار نظافت چی هایی که تو انبار پشتی مخفیانه سیگار میکشن و فرصت های طولانی برای خوندن داستان های همشهری و صدای ضعیف پنکه سقفی که چندین ساله نیاز به روغن کاری داره و هیچکس این وظیفه رو به عهده نمیگیره میتونه برام تجربه های متفاوتی باشه و یک شب از ماه رو برام متفاوت تر کنه.
اینجا ساعت 02:23:44 بامداد به وقت اتاق عمل، روز جمعه 19 مرداد ماهه؛ با چشمهای پر از خواب مینویسم برای کمی بعدترها؛ برای ماه ها و یا سال های دورتر تا شاید دلم برای این روزها تنگ شد...
لب تاب خاموش میشه و من باز خیره به پنکه سقفی در حال چیدن برنامه های آینده ..

اولین نوشته، اولین وبلاگ!

نوشته شده به تاریخ شنبه سی و یکم شهریور 1384 ساعت 11:13 صبح :

سلام بچه ها من اسمم مسعود فامیلیمم فکر نکنم براتون زیاد مهم باشه و خونمونم تو تهران,منطقه پاسداران,16 سالمه و میرم کلاس دوم دبیرستان . از کارایی که خیلی بهش علاقه دارم وبلاگنویسی و به غیر از این وبلاگ یه وبلاگ دیگه و یه سایت دارم اگر خواستید ادرسشونو بهتون بدم. من این وبلاگو برای این ایجاد گردم که بتونم توش خودمو خالی کنم(البته نه از نظر عقده). به اصول وبلاگنویسی و طراحی قالب وبلاگ و قالب وسایت وکد جاوا نویسی واردم و همچنین در ضمینه قوتبال و بسکتبال هم مهارت دارم. هر کسی که با من کار داشت میتونه ایدی منو اد کنه و کارشو بگه تا من در سریع ترین زمان به سوالش پاسخ بدم. هر کسی هم که خواست تو این وبلاگ نویسندگی کنه و یا خاطره یا شعری ارسال کنه در قسمت نظرات به من خبر بده تا شعرو خاطرشو تو وبلاگ بزارم. مرسی

از این نوشته 18 سال میگذره! 18 سال! آثار 16 سالگی تو کلمه به کلمه نوشته های من مشهوده! غلط های املایی، غلط های نگارشی و استفاده از جمله بندی های ناجذاب و ناگیرا! چقدر با دیدن این پست که حتی زمان انتشارش رو یادم نیست متعجب شدم و چقدر آدمیزاد زود بزرگ میشه ...
شماها اولین پستی که منتشر کردین رو یادتون هست ؟

یک روز پس از زادروزم!

همیشه عادت به نوشتن تو روز تولدم داشتم. همیشه پست و استوری تو اینستاگرام و پیامرسان ها و تا دیروقت بیدار بودن و با حوصله جواب تک تک آدم هایی رو دادن که براشون مهم بودم و متنی رو برام ارسال کردن. امسال هیچ صحبتی هیچ کجا از روز تولدم نکردم. نه پیغامی داشتم و نه مثل سال های گذشته دایرکتم پر بود از تبریک های جورواجور. امسال همه چیز سکوت بود! احساس کردم تو این دنیا جز دو الی سه نفر آدم نزدیک زندگیم برای هیچکس اونقدرها هم که باید مهم نیستم. البته تو شخصیت من توقعی از هیچکس وجود نداره ولی این سکوت یکم برام ترسناک بود. رسیدم به اون جمله ایی که یک روزی تکنولوژی و ارتباط آدم های دور رو نزدیک و آدم های نزدیک رو از هم دور میکنه. ترس از آدم هایی که کنار من هستن ولی من رو فراموش کردن!
بزرگ شدم، قد کشیدم و امروز احساس میکنم با این سن راه رو تا نیمه رفتم! دیگه خیلی فرصتی برای کودکی و اشتباه رفتن مسیر نیست. اون دونه بلوط تابستانی که از چندین سال پیش از درخت افتاد امروز قد کشیده و برای خودش درخت بلوط استواری شده که از امروز، یعنی یک روز بعد از تولدش داره با شیب ملایم به سمت خشکسالی و کهنسالی میره. شاید احساس امروز من برای هیچکس قابل درک نباشه ولی غم عجیبی رو دارم درون خودم تحمل میکنم. حالا به حرف مادربزرگم میرسم که همیشه میگفت روز تولدم دیگه برام قشنگ نیست چون بزرگ نمیشم داریم کوچیک و کوچیکتر میشم.
تولدت مبارک مرد سخت کوش همیشه، مردی که با شکست های زیادش امروز داره با تکیه به همون شکست ها مسیر آینده اش رو میسازه. تولدت مبارک دانه بلوط تابستانی دیروز و درخت بلوط امسال! برات آرزوهایی دارم که اینجا جای نوشتنش نیست...