اولین نوشته، اولین وبلاگ!

نوشته شده به تاریخ شنبه سی و یکم شهریور 1384 ساعت 11:13 صبح :

سلام بچه ها من اسمم مسعود فامیلیمم فکر نکنم براتون زیاد مهم باشه و خونمونم تو تهران,منطقه پاسداران,16 سالمه و میرم کلاس دوم دبیرستان . از کارایی که خیلی بهش علاقه دارم وبلاگنویسی و به غیر از این وبلاگ یه وبلاگ دیگه و یه سایت دارم اگر خواستید ادرسشونو بهتون بدم. من این وبلاگو برای این ایجاد گردم که بتونم توش خودمو خالی کنم(البته نه از نظر عقده). به اصول وبلاگنویسی و طراحی قالب وبلاگ و قالب وسایت وکد جاوا نویسی واردم و همچنین در ضمینه قوتبال و بسکتبال هم مهارت دارم. هر کسی که با من کار داشت میتونه ایدی منو اد کنه و کارشو بگه تا من در سریع ترین زمان به سوالش پاسخ بدم. هر کسی هم که خواست تو این وبلاگ نویسندگی کنه و یا خاطره یا شعری ارسال کنه در قسمت نظرات به من خبر بده تا شعرو خاطرشو تو وبلاگ بزارم. مرسی

از این نوشته 18 سال میگذره! 18 سال! آثار 16 سالگی تو کلمه به کلمه نوشته های من مشهوده! غلط های املایی، غلط های نگارشی و استفاده از جمله بندی های ناجذاب و ناگیرا! چقدر با دیدن این پست که حتی زمان انتشارش رو یادم نیست متعجب شدم و چقدر آدمیزاد زود بزرگ میشه ...
شماها اولین پستی که منتشر کردین رو یادتون هست ؟

یک روز پس از زادروزم!

همیشه عادت به نوشتن تو روز تولدم داشتم. همیشه پست و استوری تو اینستاگرام و پیامرسان ها و تا دیروقت بیدار بودن و با حوصله جواب تک تک آدم هایی رو دادن که براشون مهم بودم و متنی رو برام ارسال کردن. امسال هیچ صحبتی هیچ کجا از روز تولدم نکردم. نه پیغامی داشتم و نه مثل سال های گذشته دایرکتم پر بود از تبریک های جورواجور. امسال همه چیز سکوت بود! احساس کردم تو این دنیا جز دو الی سه نفر آدم نزدیک زندگیم برای هیچکس اونقدرها هم که باید مهم نیستم. البته تو شخصیت من توقعی از هیچکس وجود نداره ولی این سکوت یکم برام ترسناک بود. رسیدم به اون جمله ایی که یک روزی تکنولوژی و ارتباط آدم های دور رو نزدیک و آدم های نزدیک رو از هم دور میکنه. ترس از آدم هایی که کنار من هستن ولی من رو فراموش کردن!
بزرگ شدم، قد کشیدم و امروز احساس میکنم با این سن راه رو تا نیمه رفتم! دیگه خیلی فرصتی برای کودکی و اشتباه رفتن مسیر نیست. اون دونه بلوط تابستانی که از چندین سال پیش از درخت افتاد امروز قد کشیده و برای خودش درخت بلوط استواری شده که از امروز، یعنی یک روز بعد از تولدش داره با شیب ملایم به سمت خشکسالی و کهنسالی میره. شاید احساس امروز من برای هیچکس قابل درک نباشه ولی غم عجیبی رو دارم درون خودم تحمل میکنم. حالا به حرف مادربزرگم میرسم که همیشه میگفت روز تولدم دیگه برام قشنگ نیست چون بزرگ نمیشم داریم کوچیک و کوچیکتر میشم.
تولدت مبارک مرد سخت کوش همیشه، مردی که با شکست های زیادش امروز داره با تکیه به همون شکست ها مسیر آینده اش رو میسازه. تولدت مبارک دانه بلوط تابستانی دیروز و درخت بلوط امسال! برات آرزوهایی دارم که اینجا جای نوشتنش نیست...

مرگ کتاب های نصرالله کسرائیان

فروشگاه « کتاب ویستا » (در سعادت‌آباد تهران) متعلق به « نصرالله کسرائیان » به علت ورشکستگی مالی، تعطیل شد . آن هم در شهری که در یکی از خیابان‌هایش ( جردن ) یک ساعت مچی مردانه، « یک میلیارد و دویست میلیون تومان » به فروش می‌رسد. چگونه یک ملت می‌تواند این چنین اندوه‌بار، علیه خودش انقلاب کند؟

تعطیلی « کتاب ویستا » را « نصرالله کسرائیان » چنین اعلام کرده است: بدین وسیله به اطلاع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزرات دارایی، سازمان تأمین اجتماعی، شهرداری، ادارات برق، گاز، تلفن، اتحادیه ناشران و کتاب‌‌فروشان، هم‌محله‌ای‌ها و رسانه‌های مجازی می‌رساند که « کتاب ویستا » واقع در سعادت‌آباد، از پانزدهم آذرماه ۱۳۹۵ تعطیل شده است. نه از آن‌ها که نیامدند گله داریم، نه از آن‌ها که کتاب نمی‌خوانند، از آن‌ها هم که آمدند یا به اشکال مختلف کمک‌مان کردند، سپاس‌گزاریم. چند سال سوبسید دادیم و تلاش کردیم سرپا نگاهش داریم ، نشد .تصمیم برای تعطیل کردنش تصمیمی دشوار بود ، به ویژه برای همسرم که تا آخرین لحظه برای بازنگاه‌داشتن‌اش اصرار داشت. دیری نخواهد گذشت که همه کتابفروشی ها بجز آنهایی که کتاب، کاغذ و محصولات فرهنگی از ارگان ها ، ادارات و دولت دریافت میکنند به همین روز خواهند افتاد و مجبور به ترک کار و کسب شان خواهند شد. من نمیگویم به خاطر کتاب فروش بلکه به خاطر آینده فرزندانتان کتاب بخرید تا در آینده فرزندان بی سواد و دولتمردان نادان نداشته باشیم.

چقدر یه نوشته میتونه برای من دردناک باشه؟ مرگ کتاب به معنای مرگ آخرین نسل بشر. بعد خوندن این نوشته و دیدن تابلوی " برای همیشه بسته شد " روی در ورودی کتاب فروشی ویستا احساس ناخوشایندی بهم دست داد. حس کردم چند سانت بیشتر توی جهل فرو رفتیم. من خودم همیشه کتاب هایی رو که اینطرف و اونطرف میبینم میرم و میگردم دنبالش و هیچوقت از هیچ نسخه ایی به جز نسخه کاغذیش استفاده نمیکنم. حس من به نگاه کردن و لمس کردن کاغذ کتاب بی نظیره. به قول هانریش بل کتاب خوندن برای من بوی ناب توت فرنگی های باغ خانوم روزولت رو داره.
کمی بیشتر مطالعه کنیم..

حال دلی که دیگر خوب نیست..

وقتی غصه ها بی دلیل سراغم میان دوست دارم همه چیزو ولی کنم برم بالای یه کوهی بشینم که فقط صدای باد میاد. اینقدر اونجا بشینم تا هوا تاریک بشه و باز همونجا بمونم. نمیدونم چرا واقعا زندگی یه وقتایی یه اتفاقاتی رو برات رقم میزنه که با هر امیدواری که به دلت میدی بازم باهات راه نمیاد و مثل یه قایق شکسته ایی میشی که دریا به هر سمت و سویی میبردش و فقط امیدواری یک روزی برسی به ساحل..

امروز اصلا دوست نداشتم بیام سرکار، دلم میخواست ول کنم و برم. ماشین رو روشن کنم و فقط برم، تو گرما برم، سر ظهر برم، تو خرابترین جاده برم، بدون بنزین برم ولی فقط برم. نمیدونم چرا یه چند وقتیه حال دلم خوب نیست! شما نمیدونید چر بعضی وقتا دل آدم بیخودی بهونه میگیره؟

بهم گفت روزی رو از خدا بگیر!

دیروز وقتی داشتم از چندتا برگه پرینت میگرفتم دیدم پرینتر وسط کار سه چهارتا برگ A4 رو با هم میکشه تو و گیر میکنه و متوقف میشه. به زور کاغذهارو کشیدم بیرون و بعد از خاموش روشن کردن پرینتر این اتفاق مجددا تکرار شد. بازش کردم یه نگاهی بهش انداختم دیدم دیگه وقتشه یه سرویس درست و حسابی بره و کارتریژش هم نیاز به شارژ شدن داره. دست به گوگل شدم و چندجا تماس گرفتم و در نهایت قرار شد یک نفر بیاد همه سرویس هارو تو محل انجام بده. وقتی شماره طرف رو اومدم بگیرم و باهاش هماهنگ کنم زنگ در دفتر رو زدن! یه آقای مسن تقریبا 65 الی 70 ساله پشت در بود. دستشو دراز کرد و یه کارت ویزیت به من داد و با صدای آرومی که داشت گفت تعمیرات و سرویس پرینتر و ماشین های اداری رو در محل انجام میدیم. گفتم شما کارت پخش میکنید یا خودتون انجام میدین گفتن نه خودم انجام میدم. دعوتش کردم اومد تو و یه نگاهی به پرینتر انداخت. گفت تقریبا 450 هزار تومان هزینه اش میشه و باید یه قسمتش تعمیر بشه. پرینتر رو وقتی داشت با خودش میبرد برای سرویس تا فردا بیاره بهش گفتم چقدر عجیب که من دقیقا دنبال یه نفر میگشتم برای اینکار و شما دقیقا مثل یه لیوان آب خنک وسط کویر ظاهر شدی! برگشت و نگاهم کرد، یه لبخند زد و گفت پسرم روزی رو باید از خدا خواست نه بنده خدا! بنده خدا خارت میکنه..
تا همین امروز این جمله ایی که گفت تو ذهنمه و مدام با خودم تکرارش میکنم و یاد یه فامیلیمون میافتم که سردر مغازه ش نوشته بود کاسب باید دوست خدا باشه! این جمله رو الان بیشتر درک میکنم..

یکم غر اقتصادی بزنم!

نمیخوام صحبت های پر از یاس و ناامیدی و شکایت بزنم ولی چند روز پیش با یکی از دوستانم که تازه متاهل شده صحبت میکردم میگفت منو خانومم روی هم چهار جا کار میکنیم ولی هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم ده درصد نسبت به دیروز فقیرتر شدیم! نمیدونم چرا بعد از شنیدنش هم خنده ام گرفت هم گریه!

حلقه مفقودی به نام مسئولیت پذیری!

23 فرودین ماه امسال از طریق سایت مخابرات برای دفترم یه خط تلفن خریدم و بعد از یک هفته اس ام اسی دریافت کردم که مشترک مورد نظر خط تلفن شما برقرار گردید. با مدیریت ساختمون صحبت کردم و نیروی تلفن کارشون رو برای من فرستادن. بعد از یکساعت کلنجار رفتن با باکس های تلفن به من گفتن بوق ندارید و هنوز وصل نشده. بابت ایاب و ذهاب هم از بنده 100 هزار تومان دریافت کردن. همون روز مراجعه کردم به مرکز مخابرات و بعد از پیگیری گفتن تا عصر وصل میشه و شما فردا صبح تلفنکارتون رو بیارید برای تحویل تا واحد..
فردا صبح مجدد تلفن کار اومد و داستان دیروز تکرار شد! خط وصل نشده و مجدد 100 هزار تومان بابت ایاب و ذهاب از من دریافت کردن و رفتن. همون موقع رفتم مخابرات و بعد از یکساعت پیگیری گفتن به شماره فلان تماس بگیرید و اعلام خرابی کنید میان چک میکنن. اعلام خرابی کردم و عصر مجدد پیامکی برای من اومد که متقاضی گرامی خط شما رفع ایراد و تحویل شد. برای بار سوم تلفن کار اومدن و داستان وصل نبودن و 100 هزار تومان ایاب و ذهاب تکرار شد.
خونم به جوش اومد و رفتم مخابرات برای برخوردی که هیجوقت دوست ندارم از خودم ببینم. بعد از داد و بیداد من رو فرستادن قسمت خرابی تلفن. یه اتاق تاریک با سه تا میز فلزی بزرگ و سه نفر با لباس کار دراز کشیده روی میزها! اینقدر عمیق زیر باد کولر خوابیده بودن که بعد از ده دقیقه صدا زدن من متوجه حضورم شدن! یکی از این سه نفر شماره ایی رو به من داد که نصاب خط تلفن های منطقه بود. بعد از یازده بار تماس ناموفق با ایشون و جواب ندادن مجدد فردای همون روز مراجعه کردم به مخابرات و با این پاسخ رو به رو شدم : " کاری نمیشه کرد صبر کنید تا جواب بدن ما شماره دیگه ایی هم ازشون نداریم ". به مدت یک هفته هر روز تماس و مراجعه به مخابرات تا ایشون جواب تلفن من رو دادن و فرمودن دستم بند بود عصر میام برای تحویل خط. عصر تشریف آوردن و بعد از نیم ساعت ور رفتن با جعبه تقسیم تلفن گفتن از مرکز وصل نشده و این ماجرا رو جذابتر کرد!
این سری باز برای دعوا مراجعه کردم به مخابرات و شماره آقای دیگه ایی رو به من دادن. باهاشون تماس گرفتم و قرار شد عصر بیان برای تحویل خط و در همین حین نصاب قبلی با من تماس گرفت و گفت مشکل رو از مخابرات حل کردم و دارم میام سمت شما برای نصب! نصاب اول اومدن کلنجار رفتن و گفتن نمیدونم مشکل داره منم میخوام برم خونه ساعت کاریم تموم شده فردا برید مخابرات و پشت سرشون نصاب دوم اومدن و از من کلید جعبه تقسیم رو خواستن! اتفاقی که افتاد این بود که نصاب اول کلید رو هم با خودش برده بود و مجدد کار لنگ موند.
چهل و پنج روز، یک روز در میون مراجعه کردم به مخابرات و هنوز هم که هنوزه خط من وصل نشده! اینقدر مخابرات و تعمیم میدم به همه سازمان های دولتی بی در و پیکر هست که من دیروز متوجه شدم نصاب اول که کلید رو با خودش برده بود دو ماهه بازنشست شده و به صورت شخصی میره برای نصب و از مردم برای این کار پول میگیره! حالا شما میتونید پول ندید؟ خیر چون مسئولش ایشون هست و کلید رو با خودشون بردن!
چندتا نکته برای من خیلی جالب بود! اول ایشون بازنشست شدن و هنوز هیچکس خبردار نشده! دوم ایشون برای خدماتی که وظیفه مخابرات هست به صورت شخصی هزینه میگیره و هیچکس هم حریف ایشون نمیشه چون اگر پرداخت نکنید با همینطور منتظر تلفن بمونید و نکته آخر و جذاب ماجرا اینجاست که هنوز بنده بعد از 45 روز تلفن ندارم و نمیدونم باید یقه کی رو بگیرم!
باید به مهاجرت فکر کنم ..

نعمت بزرگ فراموشی!

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...

فکر میکنم اگر هم سن و سال من باشید یادتون میاد یه زمانی داستان فیلم خصوصی زهرا امیرابراهیمی چقدر سر زبون ها افتاد و همه ما برای یکبار و از سر کنجکاوی هم که شده یه نیم نگاهی به اون فیلم انداختیم! فیلمی که به بهای ترک وطن زهرا امیرابراهیمی و هزاران سختی و ناراحتی که فقط خودش و خدای خودش میدونن تموم شد!
دیشب وقتی داشتم روی صحنه و موقع سخنرانی جشنوار کن میدیدمش از خودم، از اون دوران و از اون ناملایمتی که با این زن کردیم بیزار شدم! از سن کمی که داشتیم و از سی دی فروش تجریش که کنار گوشت با صدای آروم میگفت سی دی فیلم زهرا موجوده بیزارم! از آبرویی که به ناحق بردیم، از دردی که به تو دادیم، از قضاوتی که کردیم بیزارم!

و این درد برای من وقتی بیشتر که به تک تک کلمه هایی که دیشب گفت فکر میکنم :

« خوشحالی و موفقیت برای من مفاهیم عمومی و جمعی هستند. هرچند در این لحظه خیلی خوشحالم، ولی بخشی از وجودم برای مردم ایران که هر روز گرفتار مشکلات زیادی هستند غمگین است. دل من با آبادان است. دل من با گوشه و کنار خاک ایران است. من اینجام اما دلم با زنان و مردان ایران است. »

دلم میخواد سال ها بنویسم، از زن بودنت، از قوی بودنت، از گوشی که شنید و آزرد و سکوت کرد تا رسید اون روزی که دوباره سر زبون ها بیافتی ولی با افتخار! ما به تو بد کردیم و تو مارو به آغوش کشیدی ! بهت افتخار میکنیم ..

دوست جدید و سبز رنگم ..

هیجوقت به داشتن گل و گیاه علاقه نداشتم. احساس میکردن این موجودات سبز رنگ رو اصلا نمیفهمم! نه حرفی میزنن و نه به چیزی اعتراض میکنن فقط آروم آروم زرد میشن و از بین میرن. همین عذاب وجدان از بین بردن یه گیاه باعث میشد من هیچوقت سمتشون نرم!

یکماه پیش وقتی به دفتر جدید نقل مکان کردیم و به عنوان هدیه از یکی از دوستام یه گلدون بونسای با ارزش هدیه گرفتم تمام تصوراتم نسبت به این موجودات سبز رنگ عوض شد. الان بعد از گذشت یک ماه از نگهداریش وقتی میبینم حالش خوبه و آب و نورش رو تونستم تنظیم کنم حس زندگی میگیرم. پیشنهاد میکنم اگر تا الان مثل من گل هارو یه موجودات غیرقابل درک میدیدید با خریدن اولین گلدون و یه سرچ ساده در رابطه با نحوه نگه داریشون به طبیعت سلام دوباره کنید!