موضوعی که جدیدا بهش علاقه‌مند شدم و خواستم با شما در میونش بذارم شخصیت شناسی براساس کهن الگوها در روانشناسی یونگ هست. شخصیت شناسی که شاید به خیلی از ماها از جمله خودم کمک کنه خودمون رو بشناسیم و نقاط قوت و ضعف شخصیتمون رو در بیاریم و نکته‌های مثبت رو تقویت و نقاط ضعف رو کمرنگ کنیم. آشنایی من با مبحث شخصیت شناسی و کهن الگوها از طریق مکالمه ایی که با یکی از دوستانم داشتم اتفاق افتاد و برام چقدر جالب بود ریز جزییات شخصیت من رو از طریق رفتارها و صحبت‌هایی که داشتیم تشخیص داد!
کارل گوستاو یونگ کیست؟

یونگ فیلسوف و روانکاو سوئیسی زاده سال ۱۸۷۵ است. او در روستایی کوچک متولد شد. کارل با پدرش رابطه خوبی نداشت ولی عاشق مادرش بود. او از همان کودکی بیشتر مواقع تنها بود و به همین علت تنهایی را منبع الهامات خود می دانست.
جالب است که بدانید یونگ و فروید (پدر علم روانشناسی) دوستان خوبی برای یکدیگر بودند تا جایی که فروید، یونگ را جانشین خود می دانست. اما آنها اختلاف نظرهای زیادی داشتند.
فروید می گفت دلیل اصلی انگیزه های فرد در زندگی مسائل جنسی است. اما یونگ مخالف سرسختش بود! او می گفت ما انسان ها انگیزه های مختلفی برای اعمال امان داریم که مسائل جنسی فقط یکی از آنهاست و عوامل دیگری در زندگی ما وجود دارند که به رفتارهای ما انگیزه و جهت می دهند.
این اختلاف نظر به حدی رسید که فروید به یونگ می گفت تو در مورد پیچیدگی های روان انسان زیاده روی می کنی و از نظر یونگ، فروید به روان انسان بسیار سطحی نگاه می کرد. این اختلاف نظرها با حدی بالا گرفت که نهایتا این دو راه خود را از یکدیگر جدا کردند.

صحبتم رو کوتاه میکنم تا بریم سراغ داستان جذاب کهن الگوها یا آرکتایپ در روانشناسی یونگ :

تعریف کهن الگو به بیان ساده شامل الگویی از مجموعه رفتار است. افلاطون کهن الگوها را فرم می‌نامید و بر این باور بود که آن‌ها الگوها یا نقشه‌های ایده‌آل از قبل موجود هستند. کارل یونگ، کهن الگو را «تصاویر نخستین» یا «واحدهای بنیادی ذهن انسان» می‌نامید. هر شخصیتی که در تلویزیون و فیلم‌ها می‌بینید نشان‌دهنده یک کهن الگوست. کهن الگوها در شخصیت شناسی کاربرد زیادی دارند.
تقریبا هر واکنشی که به محیط خود می‌دهید و هر رفتاری که انجام می‌دهید نشان‌دهنده یک کهن الگوست. تقریبا تمام رفتارهای بشر توسط کهن الگو ها هدایت می‌شوند. به همین دلیل، شخصیت شناسی کهن الگو ها در زمینه‌های مختلف بسیار کاربردی است.
کارل یونگ، کهن الگو را این‌گونه تعریف کرده است: «کهن الگوها، سیستم زنده واکنش‌ها و استعدادها هستند که زندگی فرد را از راه‌های غیرمحسوس تعیین می‌کنند.» لازم است بدانید تست کهن الگو می‌تواند به شما کمک کند که کهن الگوهای خود را شناسایی کنید.
اگرچه در شخصیت همه ما چند کهن الگو وجود دارد اما بیشتر ما یک کهن الگوی غالب داریم. همچنین، همه ما یک کهن الگوی سایه داریم که این همان بخشی از شخصیتمان است که اغلب آن را نادیده می‌گیریم.
تنها با شناخت کهن الگوهای خودمان است که می‌توانیم آرامش و صلح درونی را تجربه کنیم. وقتی درک بهتری از الگوها و تیپ‌های شخصیتی خود داشته باشیم، می‌توانیم خود و دنیای اطرافمان را بهتر درک کنیم. در این صورت، نه‌تنها می‌توانیم به پتانسیل‌های واقعی خود دست پیدا کنیم بلکه می‌توانیم با دیگران نیز ارتباط بهتری برقرار کنیم.

حالا که با تعریف کهن الگو آشنا شدید بریم سراغ مبحث شناخت انواع کهن الگوها در مردان و زنان. من این لیست رو برای جلوگیری از طولانی شدن نوشته تو ادامه مطلب میارم ..

به بهانه سی و چندمین زادروزم ..

به بهانه سی و چندمین زادروزم ..

بزرگ شدم! کمی بیشتر! بیشتر از سال گذشته فشار و سختی رو تحمل کردم و از بی‌میلی که نسبت به انجام بعضی کارهای پرهیاهو و پرسروصدا دارم و تعداد رفقایی که روز به روز کمتر میشن احساس جاافتادگی و بزرگی دارم. وقتی تو هر جمعی صحبت از ازدواج میشه نگاه‌ها به سمت من میره بیشتر به این نتیجه میرسم که دارم از نوجوونی فاصله میگیرم و در مرز جوونی و میانسالی قرار میگیرم.
چشم به هم زدم دیدم سی و چند سال دارم و کم کم به جای قد کشیدن و رشد کردن دارم مراحل ثبات و پایداری قبل از تحلیل و افول رو طی میکنم تا آروم آروم خودم رو آماده خیلی چیزها کنم! خیلی چیزهایی که شاید سال‌ها براش صبر کردم و امروز موقع چیدن میوه‌های درختی باشه که بزرگ شدنش رو شاهد بودم. امسال میخوام متفاوت‌ترین کادوی زندگیم رو به خودم بدم و از خودم بابت تمام تلاشهایی که شبانه روز کرد، بابت تمام فکرها و بابت تمام شادی‌هایی که شاید وقتش بود و نکرد و بابت شکست‌هایی که خورد ولی دلسرد نشد تشکر کنم. تشکر کنم از خودم و خدایی که همیشه پشت دست من بود و هر جا خسته میشدم به لبخندش نگاه می‌کردم و انرژی می‌گرفتم برای ادامه ..
و در نهایت، امسال هم تلاش میکنم نه به کسی بد کنم، نه کسی رو ناراحت کنم، نه کسی رو قضاوت کنم و نه بد باشم ..
و در آخر، تویی که داری منو میخونی، یه آرزو برام کن ..

نسخه جمعی روانشناسان محترم !

نمیدونم فقط من این مشکل رو دارم یا شما هم باهاش مواجه شدید که وقتی یه روانشناس رو تو شبکه های اجتماعی مثلا اینستاگرام دنبال میکنید هیچگونه ارتباطی با صحبت‌هاش نمیگیرید! من احساس میکنم این نسخه‌های درمانی که میدن نمیتونه برای همه مردم درست و صحیح باشه و تو علم روانشناسی ما کلا نمی‌تونیم جز به کل کنیم یه مسئله رو. به عنوان مثال من داشتم ویدیویی رو میدیدم که میگفت از افراد آزارگر دوری کنید که به هیچ عنوان افراد مناسبی برای یه رابطه عاطفی پایدار نیستن و مثال نقضش برای من دوستی بود که شخصیت آزار پذیری داره و به دنبال کسی میگرده که بتونه نیاز آزارپذیریش رو تو زندگی ارضا کنه! اینجا بود که شکم به یقین تبدیل شد و اخیرا هم چندین نفر رو دیدم که راجع به این نسخه پیچی جمعی واکنش نشون دادن و با دلیل غلط بودنش رو ثابت کردن. نظر شما چیه ؟

بوسه بر چشم هایت میزنم مادر ...

هیچوقت یادم نمیره روزی رو که با دوچرخه رفتم تو خیابونی که تازه آسفالت شده بود. همه جام قیری شده بود؛ از لاستیک دوچرخه بگیر تا لباس ها و کل پاهام تا زانو. با اشک برگشتم خونه و تو راه بابام وقتی داشت از سر کار میومد و منو دید یه سیلی بهم زد و گفت برو اصلا نیا خونه با این خرابکاری که کردی. نیم ساعت نشستم پایین ساختمونمون و سرمو گذاشتم رو پاهامو اشک ریختم . 6 یا 7 سالم بود، با همون تفکرات کودکانه احساس میکردم دیگه هیچی درست نمیشه و خانوادم منو پسر خودشون نمیدونن. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوچرخمو که به زور راه میرفت و همه جاش پر از قیر بود بردم و رسوندم دم خونه. در زدم و بابام درو باز کرد، کلی دعوام کرد که چرا همچین کار بی عقلی رو کردم. هنوز حرفاش تموم نشده بود که مامانم هم اومد دم در و گفت وای چی شده؟ بابا بهش گفت آقا پسرت رفته تو قیر و ... مامان بدون اینکه به اطرافش و کثیفی من و دوچرخم توجه کنه محکم منو تو بغل گرفت و گفت گریه نکن مامان چیزی نشده که با هم درستش میکنیم. هنوز بعد از سی و چند سال  سن وقتی آخر شب میرسم خونه، آخرین نفری که همیشه بیداره و میپرسه پسرم شام خوردی یا نه مادره. همیشه کنارمون باش دل گرمیه خونه ...

چیزی از لانگ کووید میدونید ؟

شاید براتون جالب باشه که افرادی که دچار کرونا میشن تا 1 الی 3 ماه بعد از بهبودیشون ( که این مدت میتونه حتی تا 10 الی 12 ماه هم طول بکشه! ) دچار عوارض آزار دهنده‌ایی به اسم لانگ کووید میشن. این عوارض شامل :

احساس تنگی نفس و افزایش تلاش تنفسی، خستگی، خستگی زودرس پس از فعالیت و کاهش توان فعالیت، اختلالات شناختی، سرفه، سردرد، احساس طپش قلب، بدن درد، درد مفاصل، بی حسی یا اختلال حسی در اندام ها، اسهال، درد شکم، بی خوابی و اختلالات خواب، احساس سبکی در سر، کهیر و ضایعات پوستی، اختلالات خلقی، از بین رفتن حس بویایی و یا اختلال در حس بویایی، اختلال در سیکل قاعدگی، اختلال نعوظ و ...

میشه که میتونه از شدت کم تا زیاد زندگی فرد رو تحت تاثیر خودش قرار بده و نکته قشنگترش اینکه بنده با گذشت سه ماه از ابتلا به کرونام هنوز دچار این عوارض هستم! فراموشی زیاد، لکنت زبون و بریده بریده صحبت کردن تمام زندگیم رو مختل کرده و هنوز نمیدونم تا کی این داستان ادامه خواهد داشت. اگر شما هم دچار این عوارض شدید بهتون تبریک میگم! همدردیم!

آقایون فرمودن فعالان حوزه استارتاپ درخواست اینترنت طبقاتی دارن و از نظرشون یه شهروند عادی چه نیازی به اینترنت آزاد داره! پول میخواد جابه‌جا کنه با آسان پرداخت، تاکسی خواست اسنپ و تپسی، حوصله‌اش سر رفت فیلیمو و نماوا، نقشه خواست بله و نشان و اگر نیاز به ارتباطی با دوستان و خانواده داشت پیام رسان‌های داخلی هست دیگه!
فقط نکته‌ایی که این وسط من متوجه نشدم اینه کدوم فعالان حوزه استارتاپ این جمله قصار و درخواست زیبا رو داشتن! دور و اطراف من هر کسی که هست داره از اوضاع فیلترینگ و سرعت اینترنت میناله و به تنها چیزی که فکر میکنه فرار از این کشوره! به نظر من کل اینترنت رو قطع کنید تا از آسیب‌های احتمالی شبکه‌های اجتماعی به مسئولین جلوگیری بشه و برگردیم به زمان‌های قدیم که همه تو آسایش و رفاه بودن! البته منظور بنده آقایون هست نه مردم چون همین شبکه‌های اجتماعی بوده که اخبار رو به سرعت دست به دست چرخونده و باعث شده یکم تراکنش‌های مالی خارج از عرفون سخت‌تر و با دقت بیشتری انجام بشه! البته در کار خیر هیچ حاجت استخاره نیست و ما رعیت فهم کافی رو نداریم!
و من الله توفیق ..

حمله قلبی ساعت 2 بامداد !

وحشت‌زدگی یا حمله پانیک (به انگلیسی: Panic attack )؛ عبارت است از حملهٔ حاد شدید اضطراب همراه با احساس مرگ قریب‌الوقوع که فراوانی بروز آن‌ها از چند حمله در یک روز تا یک مورد در سال، متفاوت است.

نمیدونم چقدر با پنیک آشنایی دارید و تا حالا تجربه حملات اضطرابیشو داشتین یا نه! اگر جوابتون منفی هست خوش به حالتون و اگر مثبت من درکتون میکنم! دقیقا ساعت 2 بامداد دوشنبه بود که از خواب پریدم! فشار بالا و ضربان قلب نامنظم، تنگی نفس شدید و عرق سرد با درد سمت چپ سینه و احساس سبکی تو سر! همه علایم حمله قلبی حس میشد و دانش من نسبت به اتفاق در حال افتادن همه چیز رو تشدید میکرد. تو خونه تنها بودم و اولین چیزی که به ذهنم رسید سرفه عمدی و شدید بود و تقلا برای زنده موندن. به زور خودم رو رسوندم به پذیرایی و با اورژانس تماس گرفتم. خانومی اونور خط جواب من رو داد و تا تماس برقرار شد گفتم سلام من همکارم و دارم ایست قلبی میکنم. توضیح بیشتری ندادم و رفتم سراغ آدرس دادن ولی سنگینی زبان و عدم تمرکز اجازه آدرس دادن رو بهم نمیداد! گنگ بودم و نمیدونستم حتی اسم کوچه‌مون چیه! به سختی آدرس رو دادم و درازکشیدم روی زمین! ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود و به زندگیم فکر میکردم! به عمری که چقدر زود در حال تموم شدن بود و به خودم گفتم فکر نمیکردم اینقدر زود دارم سرد میشم. بی اختیار گریه‌ام گرفت. چشمامو بستم تا یکم آروم شم و حواسم به هوشیاریم بود. با صدای زنگ در چشمامو باز کردم و خوشحال بودم که هنوز زنده‌ام. دو نفر اومدن بالای سرم و شروع کردن گرفتن فشار و نبض و اکسیژن خون و من هم صداهای نامفهومشون رو میشنیدم. یکدفعه همه جا ساکت شد و لبخند رو روی صورتشون میدیدم. دستمو گرفتن و بلندم کردن و گفتم چیزی نیست. هیچ علایمی از سکته قلبی نداری و احتمالا دچار حمله استرسی شدی. سوت توی گوشهام کم کم قطع شد و آروم شدم. یه نیم ساعتی رو پیش من موندن و تا آروم شدنم باهام صحبت کردن. بهشون گفتم همکارشونم و بهم گفتن شما چرا ترسیدی دیگه! ازشون تشکر کردم بابت حضور زیر پنج دقیقه اییشون و راهیشون کردم برن.
درسته! پنیک کرده بودم و چقدر این حس عجیب بود و چقدر ناتوان بودم! یادمه وقتی کسی از پنیک میگفت بهش میگفتم آروم باش و فقط دراز بکش تا از بین بره و داروهاتو مصرف کن و وقتی خودم تو این موقعیت قرار گرفتم تمام چیزهایی که بلد بودم رو فراموش کردم. ترسناک بود و نزدیکرین تجربه به مرگ.
امروز که بهش فکر میکنم یاد اون چند دقیقه‌ایی میافتم که داشتم زندگیمو مرور میکردم و به تمام کارهایی که باید میکردم و نکردم فکر میکردم. چقدر مرگ میتونه ترسناک باشه وقتی بهش فکر نمیکنی و خودتو دور میدونی ازش. از فردای اون روز حواسم رو به زندگیم بیشتر حمع کردم و ساعتی نیست که به اون اتفاق فکر نکنم..
امیدوارم هیچ تجربه مشابهی از پنیک براتون پیش نیاد..

برای صابر راستی کردار عزیز ..

یادم نیست چه سالی و دقیقا با سرچ چه کلمه‌ایی رسیدم به وبلاگ صابر! صابر راستی‌کردار! فقط یادمه اینقدر فونت شبنمش رو دوست داشتم که سریع دانلودش کردم و ازش تو قالب وبلاگم استفاده کردم. حتی برای تشکر ازش رفتم و یه کامنت هم واسش گذاشتم. فکر میکنم حدود 4 سال یا بیشتر فونت نوشته‌های من کار طراحی و قلم صابر بود. خیلی خوانا و گیرا طراحی شده بود و برای نوشتن بهترین گزینه بود. امروز وقتی به وبلاگش سر زدم پست آخرش رو با این عنوان "زندگی با سرطان" نوشته بود. یخ زد دست‌هام ..
این پست رو از وبلاگ خودش نقل قول میکنم :

سلام به همه!

چه شده؟
خدا به شما سلامتی بده. سال گذشته با درد فراوان در سمت چپ لگن و عکس‌برداری متوجه شدم که دچار سرطان شده‌ام. آن هم از نوع متاستاز یا مرحله چهار. بدخیم وخیم. متاستاز یا متاستاتیک یعنی منشاء تومور فرد، تومور دیگری در بدنشه و سلول‌های سرطانی آن تومور در جای دیگری نشسته‌اند. در واقع سرطان در بدن فرد پخش شده است. متاستاز تقریبا آخر خط هست.
گزارش ام آر آی از لگن

جواب پاتولوژی از نمونه‌برداری از تومور لگن می‌گفت منشاء آن در گوارش است.
گزارش پاتولوژی لگن

اما در گوارش (با عکس‌برداری و آندوسکوپی و کلونوسکوپی) چیزی پیدا نکردیم تا رسیدیم به ریه و دیدیم یک تومور غیر کوچک به همراه تومورهای کوچک در ریه جا خشک کرده‌اند. توجه داشته باشید من سابقه استعمال دخانیات یا نوشیدن مشروبات الکلی یا خوردن فست‌فود و ... اصلا نداشته‌ام. زندگی سالم.
گزارش سی تی اسکن از ریه

به هر حال دکترها احتمال داده‌اند که منشاء از ریه باشد اگر چه جواب پاتولوژی آن را تایید یا رد نمی‌کرد. یعنی گزارش پاتولوژی نامشخص بود.
گزارش پاتولوژی ریه

همچنین گزارشی از ام آر آیِ سر نشان از سالم بودن مغز می‌داد.

خب با توجه به اینکه من با دو عصا راه می‌رفتم (می‌روم) و رفت و آمدم و به طور کلی اوضاع من بسیار دشوار شده بود من رو بستری کردند و ۱۵ جلسه پرتودرمانی بر روی تومور لگنم انجام دادم. تومور کوچک شد. اما خب متاسفانه اوایل پرتودرمانی لخته خونی در پای من ایجاد شد که پای من رو تبدیل به پای فیل کرد. به طوری که نمی‌تونستم پام رو خودم بلند کنم. سپس ۶ جلسه شیمی‌درمانی با داروی مخصوص سرطان ریه (پمترکسد + سیس پلاتین) انجام شد و بعد از عکس‌برداری مشخص شد که منشا‌‌ء لگن، ریه نبوده است چون بزرگتر شده بود تا حتی به اندازه قبل از پرتودرمانیِ لگن. اینجا بود که من ۲ بار دچار تشنج شدم و وقتی به بیمارستان منتقل شدم و عکس‌برداری از مغزم انجام شد معلوم شد که یک تومور دیگر همراه با خونریزی در سرم ایجاد شده است. یعنی با اینکه تومور ریه کوچک شده اما تومور لگن بزرگ‌تر شده و یک تومور جدید در مغزم به وجود آمده است. خب تا اینجا تصمیم بر این شد که تومور از سرم خارج و همچنین نمونه‌اش برای پاتولوژی ارسال شود تا ریشه آن معلوم گردد.

این آخرین گزارش سی‌تی‌اسکن از لگن و شکم و سینه و گردن است.
گزارش سی‌تی‌اسکن

این هم عکس از تومور سر.
عکس از تومور مغز

من سعی می‌کنم تا مراحل بعدی رو هم اگر انجام دادم در آینده گزارش کنم.

زندگی چگونه می‌گذرد؟
بسیار دشوار! من ۳۶ سالمه. دچار معلولیت حرکتی ‌شده‌ام تا جایی که امکان استفاده از توالت ایرانی ندارم و تنها با دو عصا می‌توانم راه بروم. تقریبا همیشه یک گوشه از خانه افتاده‌ام. نمی‌توانم کاری انجام دهم. درد و رنج و خستگی ... اغلب بر دوشم سنگینی می‌کند. از حالت تهوع گرفته تا سرگیجه و بی‌حالی و ... حتی برای خواب و درد لگنم باید آرام‌بخش بخورم. لگن چپم تقریبا نابود شده. جراح تومور استخوانی می گفت باید بری تهران پروتز کنند تازه اگر دکتری قبول کنه. تهران هم داستانه. به ویژه اجاره یا ... خبری از کسب درآمد نیست. هزینه‌ها بالاست. بسیاری زحماتم به دوش پدر و مادر سالمندم است. هزینه استخدام پرستار هم که نگو. عملا نشدنیه. بیمه هم تنها عمده هزینه دارو و درمان رو پوشش میده. چیزی به پایان عمرم نمانده (شاید یک سال). نمی‌دانم چگونه ایده‌هایم رو عملی کنم اما تلاشم رو می‌کنم.

این خبرهایی که در رسانه ها میاد فلان روش جدید یا دانش بنیان یا ... در ایران هم آمده خب بیمارهاشون رو چجوری انتخاب می کنند؟ من حتی به یکی ایمیل دادم اما جوابی نیومد. به هر حال خدا تولید علم رو در این کشور فزونی و اعتلا بخشد. من خوشحالم از سربلندی ایران.

اینکه در آینده چه می شود نمی دونم. راهی به ذهنم نمی رسه. منتظرم این تومور سرم در بیاد و نمونه برداری بشه شاید منشا پیدا بشه. بعدش باید دوباره لگنم پرتو درمانی بشه چون دوباره حسابی افتاده به درد. تحمل عوارض پرتودرمانی توی لگن واقعا دشواره. توی پرتودرمانی قبلی، سمت چپ لگنم کاملا یه وری شده بود. صبح‌ها تا روزهای متعدد بالا می‌آوردم. اواخر پرتو درمانی غذا نمی‌خوردم شده بودم چوب خشک. خودم از دیدن خودم می‌ترسیدم. کتاب به سختی می‌خونم. به سختی بلند می‌شم یا دراز می‌کشم. دستشویی یا حمام و ...

همه می‌گویند شاد باش. فلانی رو ببین یا بهمانی رو مثال می‌زنن که خوب شده در صورتی که سرطان همشون تا مرحله ۳ بوده. یعنی قابل درمان. من هم جلوی همه شاد هستم. لبخند می‌زنم. اظهار امیدواری می‌کنم. می‌گویم توکل بر خدا. هر چی او بخواهد. اما پشت همه این لبخندهای آدم‌های مثل من ... بگذریم. من مشکلی با کوتاهی عمر ندارم. شما بگو چند ماه. اما تحمل درد و رنجش به ویژه اگر بدونی و ببینی که بدتر می‌شه روح آدمی رو خراش میده. خدا همه مریض‌ها رو شفا دهد.

از پدر و مادرم تشکر می‌کنم.

به هر حال هر چه از خدا برسد رحمت است. من راضی هستم به رضای او. به رضای معبود و معشوقم. قدر سلامتی رو بدونید. قدر توانایی یک راه رفتنِ ساده. قدر یک سرویس بهداشتی رفتنِ ساده. قدر مزه‌ها. قدر اشتها... قدر اینکه بدیهی‌ترین کارهاتون رو بدون کمک دیگران انجام می‌دین. قدر اینکه بدون آرام‌بخش قوی و بدون درد می‌خوابید رو بدونید و شاکر باشید. قدر جوانی رو بدونید. ازدواج کنید اگر هنوز مجردید.

برخی هم می‌گویند برو به دنبال طب سنتی. نمی‌دونم.

اگر عمری باقی بود و توانستم برایتان قصه خودم از روزی که درد شروع شد تا نمیدونم کجا رو برایتان تعریف می‌کنم. البته برای من که دردناک بود اما برای شما احتمالا جذاب خواهد بود.

دیگر؟
اگر پاسخ نامه‌ها و ایشو‌ها و ... نمی‌دادم دلیلش این بوده. از این به بعد هم اگر دید جواب دادم معذرت می‌خوام. ببخشید اگر این مطلب انسجام نداشت. به خاطر حالم تکه تکه نوشتم.

همه جا فونت‌هایی که صابر برای پیشرفت طراحی و .. طراحی کرد رو دیدیم ولی دریغ از یک تشکر. دریغ از یک حمایت کوچیک! صابر میتونست تمام فونت‌هاشو به فروش برسونه ولی از پول گذشت بخاطر هدفش. میدونم با عصا راه میری و امیدی به ادامه نداری ولی همین نقطه‌هاست که خدا خودش و نشون میده. پس بلند شو و دوباره برامون فونت‌های جذاب طراحی کن ..

راستی بچه‌های پی‌پینگ یه کاری قشنگی کردن و درگاه پرداختی رو برای صابر درست کردن که شاید با کمک‌های مالی بتونیم بخشی از هزینه‌های درمانش رو کمکش کنیم. فکر کنم ای کمترین کاری هست که میشه برای جبران بودن و زحماتش بکنیم .. ( لینک )

گریه با طعم رزومه و استخدام !

دو روز از آگهی که تو سایت جاباینجا برای استخدام گرافیست گذاشتم میگذره و حدود 330 تا رزومه دریافت کردم! دونه دونه رو چک کردم و با تعدادی وقت مصاحبه گذاشتم. ناامیدی تو چشم‌های همشون موج میزنه و هیچ انگیزه‌ایی حتی برای آنالیز من و محیط کار احتمالیشون ندارن. راجع به حقوق دریافتی با ترس و لرز صحبت میکنن و این خبر از یه فاجعه بزرگ میده! قتی نسل جوون ناامید میشه اون کشور فاتحه‌اش خوندست و با مشکلات فیلترینگ و .. که پیش اومده بیشترین ظلم در حق این جوون‌های با استعداد شده.
نمیدونم باید خوشحال باشم از این حجم رزومه یا گریه کنم! نمیدونم خوشحال باشم که نیروی کار آماده و باتجربه هست یا بازهم گریه کنم که گرافیستی با 13 سال سابقه و یه فرزند میگه حقوق رو هرچی بگید من قبول دارم فقط شروع کنیم کار رو. این چند روز اینقدر دستم رو گرفتم رو حقوق‌های پیشنهادیشون و دیدم کمتر از حدی که انتظار داشتم سورپرازیز شدم.
نمیدونم این داستان تا کجا پیش خواهد رفت ولی آینده خوبی رو متصور نیستم! نه برای طراحای جوون و باسلیقه و بااستعدادمون بلکه برای همه جوون‌های این کشور. کاش زودتر فکری براش میشد ..

کتاب هم بخونید ثواب داره !

چند سال پیش داشتم از قسمت ریکاوری اتاق عمل رد میشدم تا برم سمت استیشن که ناخوداگاه صدای دوتا از همکارامونو شنیدم که تو اتاق کناری داشتن راجع به نمایشگاه کتاب شهر آفتاب تهران با هم صحبت میکردن. یکم گوشهامو تیزتر کردم و رفتم نزدیک تا بهتر مکالمشونو بشنوم ...
- خوب دکتر جان شما نمایشگاه کتاب رفتی؟
+ نه هنوز فرصت نکردم ولی باید برم.
- آره حتما برین؛ خیلی قشنگ و بزرگ ساختنش. ساختمون هاش مثل آشیانه هواپیماهای شکاری میمونه. تازه ایستگاه متروی شهر آفتاب رو هم افتتاح کردن و راحت میتونین با مترو برین از وسط نمایشگاه بیاین بیرون.
+ چقدر جالب! پس حتما لازم شد برم. راستی، پارکینگ هم داره؟ چون من زیاد حوصله مترو رو ندارم و با ماشین شخصیم راحتترم.
- آره داره. چه پارکینگی هم! بزرگ و خیلی مرتب! قشنگ یه مبلغی ورودی میدین و راهنماییتون میکنن که کجا جا هست تا پارک کنین.
+ خیلی خوبه واقعا خوشم اومد. یه کار مثبتی انجام داد شهرداری.
- آره دستشون درد نکنه. دکتر فقط رفتی یه سری رستوران زدن که غذاهای خوشمزه ای داره؛ ناهارتم میتونی اونجا بخوری. اگر بچه هارم میبری پارک و فضای بازی برای بچه ها داره. یه زیر انداز هم ببر راحت بشینین با خانومت اینا یه تفریحی هم بکنین!
+ چقدر خوب! آره حتما میریم فردا. چند وقتی هم هست درگیره کارم امیر علی پسرم رو نبردم پارک، دستت درد نکنه ...
وقتی مکالمشون تموم شد تو دلم گفتم وقت کردین یه نگاهی به کتاب ها هم بندازین رنگ جلداش قشنگه روحیتون رو عوض میکنه ...