نعمت بزرگ فراموشی!

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...

تا الان [ ۵ ] نفر برای این نوشته من اظهار نظر کردن ..

۱۳ خرداد ۰۱ ، ۰۹:۴۶

چقدرم زیاد پیش میاد...

مسعود کوثری
۱۸ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۵۶
دقیقا!
۱۳ خرداد ۰۱ ، ۲۰:۴۷

با دومیه هنوز نتونستم درست حسابی کنار بیام.

مسعود کوثری
۱۸ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۵۶
مجبوریم ..
۱۵ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۳۵

ولی هیچی فراموش نمیشه ... فقط یادمیگیری به تحمل شرایط چون مجبوری... و این زخما همیشه تو قلب ادم میمونه ..

مسعود کوثری
۱۸ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۵۵
جای خالیش همیشه خالی میمونه ..
۱۵ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۴۰

سکانس اولو که خوندم یاد دیالوگ بهرام رادان تو فیلم پل چوبی افتادم ... 

روزی که فک کردی یه چیزی رو از ته دل دوست داری هیچوقت ولش نکن، ممکنه دوباره تکرار نشه، باید ده پونزده سال بگذره تا بفهمی که همون یه بار بوده؛که حالت دیگه خوب نمیشه، "عشق" یعنی "حالت" خوب باشه!
 

مسعود کوثری
۱۸ خرداد ۰۱ ، ۱۱:۵۵
چقدر دردناک این دیالوگ :(
۲۶ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۱۲

یجوری این لحظه ها غم داره که نمیتونم هیچی بگم کاش سکوت آدم زیر نویس داشت..

مسعود کوثری
۲۹ خرداد ۰۱ ، ۱۸:۵۰
هی ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">