یک مکالمه ساده ولی دلنشین!

داشت تهرانو از بام ولنجک با لذت تموم نگاه میکرد. سر میچرخوند به شرق و غرب و دنبال یه چیزی میگشت. برگشت رو به من و گفت کاکو استادیوم آزادی از اینجا معلوم نیست؟ گفتم نه خیلی دوره از اینجا. گفت تا حالا رفتی استادیوم؟ گفتم آره زیاد. گفت استقلال یا پرسپولیس؟ گفتم پرسپولیس. گفت منم استقلال. دوباره برگشت سمت شهر و بعد از دو دقیقه پرسید اینجا بالا شهره تهرانه گفتم تقریبا آره. گفت بچه تهرانی؟ گفتم آره تو چی؟ گفت ماهشهر، خوزستان. گفتم از چهره و لحجه ات مشخص بود بچه جنوبی..
از جاش بلند شد و اومد کنار ما روی صندلی نشست. 24 ، 5 سالش بود و با چندتا از رفقاش اومده بود تهران و شمالو بگرده و برگرده. گفت امروز رسیدیم تهران با بچه ها. رفته بودیم رامسر، جات خالی چه هوایی بود! همش مه و بارون! مردم فرار میکردن میرفتن خونه هاشون ما با رفقا زیر بارون میدویدیم و خیس میشدیم. سریع هم گوشیشیو در آورد و شروع کرد فیلم های سفرشو نشومون داد. از جواهرده و قبر حبیب تا قلیون کشیدن و رقصیدنشون لب ساحل. فیلم هاش که تموم شد سوال هاش شروع شد. گفت بازیگرای معروف بالا شهر میشینن نه؟ گفتم لزوما نه ولی اکثر آره. گفت دیدیشون از نزدیک گفتم بعضی هاشونو. کلی تعجب کرده بود و میگفت آرزومه محسن چاووشی رو از نزدیک ببینم گفتم منم ندیدمش. رفت تو فکر و دوباره خیره شد به چراغ های شهر .. خوش به حال شمالی ها! همش بارون و مه و سر سبزی. سمت ما نه برفی نه بارونی نه برقی نه گازی و نه آبی. هوا هم که امسال همش گرد و خاک بود چشم چشمو نمیدید.. خیلی زندگی سخت شده اکثر همسایه ها دارن مهاجرت میکنن میرن شهرهای دیگه. گفتم از اوضاع اونجا خبر دارم. لبخند و زد گفت ای خدا چی میشد یکم از ابرهای شمالو به ما هم میدادی!
گفتم کارت چیه؟ گفت تو رستوران ظرف میشستم پولمو ندادن اومدم بیرون. رفقام هم بودن هی اصرار کردن برگرد میده چند ماهی یه بار ولی من برنگشتم چون پول لازم بودم. بهش قول داده بودم خونه بگیرم بیام خواستگاریش. خوب چی شد؟ یک ساله ندیدمش. ولش کردم چون نداشتم. برام خیلی سخت بود ولی گفتم برو دنبال زندگیت من دست و بالم خیلی خالیه. جمله ش که تموم شد باز نگاهش رفت سمت چراغ های چشمک زن شهر ..
راستی فردا میریم سر قبر ناصر حجازی. رفتی تا حالا؟ گفتم نه نرفتم . گفت خیلی دوسش دارم از اونورم میریم خوزستان. گفتم به سلامتی همیشه به گردش باشین. سرشو نزدیک سرم کرد آروم تو گوشم گفت اینجا نمیشه قلیون کشید؟ گفتم نه ممنوعه. گفت پس شما چی کار میکنید گفتم اهل دود نیستم اونایی هم که میکشن بیرون دم ماشیناشون میکشن. گفت جایی نمیشناسی قلیون بده؟ گفتم چرا گفت قلیون هاش چنده گفتم 50 به بالا. چشماش از تعجب گرد شد و گفت 50 تومن برای یه قلیون؟ تو شهر ما 10 تومنه! گفتم اینجا همه چیز چند برابره. جای خیلی خوب هست که 180 ، 200 باید پول برای قلیون بدی. گفت قلبم گرفت ادامه نده کاکو.. زندگی اینجا خیلی سخته! گفتم کجا سخت نیست، هر جا سختی های خاص خودشو داره .. گرم صحبت بودیم که رفقاش صداش کردن. یه خداحافظی گرم باهامون کرد و رفت ..
کاش ازش یه عکس میگرفتم پیش خودم نگه میداشتم . خیلی قشنگ حرف میزد. سادگی تو چشماش موج میزد. رفت و براش آرزوی موفقیت کردم ..

تا الان [ ۱۰ ] نفر برای این نوشته من اظهار نظر کردن ..

۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۴:۵۷

چقدر توی صحبت‌هاش درد داشت... مخصوصا اون تیکه‌هایی که از امکانات نداشته شهر خودش حرف می‌زد و می‌گفت چون پول نداشته بیخیال کسی شده که دوست‌اش داشته. 

مسعود کوثری
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۶:۲۳
خیلی درگیرش شدم منم ..
امیدوارم کسی این اتفاق براش نیافته :(
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۵:۰۲

صاف و ساده ان اما باهوش

 

مسعود کوثری
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۶:۲۲
به نظر منم خیلی باهوش و زحمتکش!
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۵:۳۱

از ادم هایی که راحت صحبت می کنند خیلی خوشم میاد هرچند خودم نمی خوام اینجوری باشم!

 

اینجا هم مثل خوزستانه البته اب و برق و گاز هست

مسعود کوثری
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۶:۲۲
اینقدر گرم بود که آدم کیف میکرد باهاش حرف بزنه ..
چه تعبیر قشنگی!
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۶:۴۸

چقدر حس قشنگی داشت، بچه‌های خوزستان واقعا حس دوستانه و گرمی دارن. چقدر که دوسشون دارم.

 

من بچه شمالم و از خدا می‌خوام ابرهای ما رو به دوستای خوزستانیم بده تا ده برابر بشن این آدمای عزیز.

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۷
دقیقا!
همه جای ایران و همه اقوام برای من دوست داشتنی هستن!
هوا چطوره اونورا؟ :دی
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۹:۴۱

گویا این پول اضافه که ما مرکز‌نشین‌ها به قلیون و خواربار میدیم مالیات ریزگرد نفس نکشیدن و آب داشتنه...

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۶
چه تعبیر قشنگی ..
۰۱ آذر ۰۱ ، ۲۰:۰۷

این مردم مظلوم و نجیب... :(

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۶
جنوبی ها خیلی مظلوم وقع شدن :(
۰۱ آذر ۰۱ ، ۲۲:۰۸

با حرفاش درد رو احساس کردم...

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۶
چرا ؟
۰۲ آذر ۰۱ ، ۱۳:۵۲

بعضیا خیلی راحت حرفاشون رو میزنن بدون اینه فکر کنن خب بقیه چی فکر میکنن.خیلی قلب صافی دارن اینا.

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۶
دقیقا عارفه ..
سادگی تو همه چیزش مشخص بود ..
۰۴ آذر ۰۱ ، ۱۵:۲۵

چه آدم اهل دلی بوده. لذت بردم از گفت و گویی که داشتین. یه آن احساس کردم که دارم یه فیلم کوتاه می‌بینم.

مرسی از به اشتراک گذاری این خاطره‌ی خوب.

 

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۵
دقیقا داشتم به همین فکر میکردم که اگر دستم میرسید یه فیلم کوتاهش میکردم!
۰۶ آذر ۰۱ ، ۰۱:۰۰

یطوری بهتون گفت که هیچ وقت یادتون نره !که شهر شما چه امکاناتی داره که جنوب نداره 

مسعود کوثری
۰۶ آذر ۰۱ ، ۱۲:۳۵
متوجه نشدم :\

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">